pdf[hy]57pix

چند نقطـه به جاي سكــوت
يك يادداشت چند‌پاره، يادواره‌اي از بهمــن جلالي
و اميـــــدهاي راديكــال او به حقيقـت عكـس‌ها

كِز كه مي‌كني در جايِ خود و فرو مي‌روي در خود، كه باز هم حجمِ غم هوار مي‌شود در اين زمهرير زمستاني؛ با واژه‌ها سقفي كاغذي بايد ساخت تا بودن باور پذير باشد و جستجوي زمان از دست‌ رفته، همچون بازي با زخمي كهنه، هم شيرين باشد و هم آه در گلويت بگيرد. اينچنين بنشسته‌ام و بازي مي‌كنم با خاطره‌ها تا شايد بتوان چند واژه را كنار هم، با حجمي از گذشته، جايگزين آغاز سخن كرد و نشانيد بر پيشاني اين خطوط.

١گام‌برداشتن در لجــن.

«خوب، پسرم، ما خواستيم مثلاً طرحي ديگر بريزيم، نشد، يا همين شد كه مي‌بيني. مسئول همه چيزش البته ماييم، ولي مهم شايد خواستن بود، آن كه نخواست شايد برده است، ولي اين باخت و آن مسئوليت حداقل كاري است كه نشانه‌ي بودن ماست.» هوشنگ گلشيري

پالوده بودن و پيراسته دانستنِ خود و در حاشيه بودن و زنهار دادن؛ تاريخ ما غرق در احساس يوتوپيايِ انساني و مرداب واقعيت‌هايِ آلوده است. گام برداشتن در مرداب، قرين‌ِ با احساسِ درآويختنِ با آلودگي است. فاصله داشتن با پندار تَنزه و تن‌دادن‌ِ به لُجه‌يِ قطران و قير، با ايمان‌ِ به ديرپاي نبودن آن، و تلاش براي ساختن شريطه‌اي به وسعتِ حضور خويشتن و احساسِ دوره كردن‌ِ هنوز و هيچِ زندگي هرروزه‌ي ما. بوده‌اند مهرباناني كه پشت او ايستاده‌اند و به واسطه‌ي توان‌ِ ايستادگيِ او در پيشگاه تلخِ تاريخِ هرروزه‌ي ما، گرد از چهره‌ي عكاسي ايران برگرفته‌اند. و يا دست‌ِكم، سعي‌شان چنين بود. فحش‌ها و رجز‌ها و حقارت‌باش‌ها ماند و او كه تنها با تَلخ‌خندي همواره ايستاده بود. او ايستادگي و مقاومت عكاسي معاصر ايران بود و توان‌ِ حضور مكررِ آن، به وسعت حضور خود و توان هرروزه‌ي خود.

٢ مبادا كه سكـوت، خيانـت باشد.

مهرباني خاطره مي‌زايد. سعي مي‌كنيم تا آنچه در پسِ پيشانيِ ما مي‌گذرد آرام و رام شود در سخن. به فرداي خود مي‌انديشيم و منافع فردي و تلخيِ رودررويي با آن كه پشت ميز بنشسته است. يا به حفظ انگيزه و احترام، در او كه آمده است براي آموختن. با حاشيه و در حاشيه و با غمزه و لغزان، تلاش مي‌كنيم كه بگوييم اين چيست كه بر ما روا مي‌داريد. يا بگوييم كه اين كار شما را نمي‌پسنديم مثلاً، يا خوب بود، يا بهتر بود، يا مي‌شد جور ديگري هم نگاه كرد به جهان. گه‌گاه شده كه اخلاقِ مواجهه با ديگري برجسته مي‌شود و مي‌چربد بر اخلاقِ حرفه‌اي. تا كه آرام‌تر باشيم، شده كه فراموش كنيم عكاسي شكل زيستن ماست و توان‌ِ مواجهه‌ي ما با جهان. در جهان‌ِ سخت، اين‌سان كه نرم مي‌شويم در كلام و برخورد و انتخاب قاب‌هايمان، شايد كه ديگر حضورمان تنها حاشيه‌اي باشد كه كنار متن مي‌گذارند، تا متن برجسته شود با تكرار آن حاشيه‌ها كه همواره در متن نبوده‌اند و جزو متن نبوده‌اند و نمي‌خواهند كه باشند. مي‌گفت: «مبادا كه سكوت، خيانت باشد» و چشيده بودند تلخاي كلامش را، آنان كه سوگواران‌ِ حرفت بودند و عزايي ديگر يافته بودند تا حضورِ خويش را مُكرر كنند.

٣عرق‌سگي، افيون؛ و روياي تحقق‌ناپـذير روشنفكـران.

آنان در آن‌سوي مرزهاي ما، واقعيتِ هرروزه‌يِ خود را زيستند و ما انديشه‌يِ آنان را تجربه مي‌كنيم و در جستجوي پاره‌هاي آن پندارها در تجربه‌يِ اكنون‌ِ خود بوده‌ايم؛ و يا شايد، آهسته‌آهسته امروزِ خود را در آن پندارها فراموش كرديم و در ميهماني‌هاي شبانه، با زبان‌ِ ديگر و با لباسِ ديگر و دور از تپشِ نبضِ حضورِ خود در خيابان‌هايِ تجربه‌يِ اين‌جايي و اكنوني امروزِ خود، خواسته‌ايم تا عكس‌ها را به واژه درآوريم. از خانه خسته بود و از تلاشِ جايگزين كردن واژه‌ها، جاي عكس. از خمودگي و تلقين خستگي و خفتن در پندار‌هاي خواب‌آلوده. براي آن كه بگويد زندگي در خيابان مي‌گذرد، دوباره دوربين به دست گرفته بود در خيابان‌هاي تهران. پاره‌پاره‌هاي دريده‌ي نماي خيابان‌ها و چهره‌با‌چهره‌ي مردم، آن بانوي چادري با كفش‌هاي اسپرت. اگر ساكت باشد و شور سال‌ها جواني نبوده باشد در آن عكس‌ها، آن‌قَد‌َر هست كه زندگي در آن‌ها جاري است.

٤عكس و حضور خداي‌گونه‌ي انسان‌ها.

عكس‌ها براي او بايد بيشتر يك شيوه‌ي زيستن بوده باشد. خود را ريخته بود در قالب عكس‌ها و با عكس‌ها جهان‌ِ دوباره‌ي خود را ساخته بود. همان صداقت نگاه و صراحت كلام. پرسه زده بود با انسان‌ها در كوچه‌هاي انقلاب و جنگ. چنين بود شايد كه آموخته بود، كلامِ ديگرگون‌ِ فرهنگي فاصله مي‌آفريند. قداستِ كلامِ فرهيخته‌ را به طعنه و شيطنت كشانيده بود. چشم‌هايش همتراز ديگري بود. رو به دوربين او مي‌شد لبخند زد و در چشم‌هايش نگاه كرد و آسوده بود از ترسِ اين تصور كه، از من چه خواهد ساخت در منظرِ ديگري. گفته بود: «عكسِ بدون‌ِ انسان، چون فقدان‌ِ خداست در جهان». و با عكس‌ها دوست داشت كه با مردم باشد و دوربين فراموش شود در نگاه‌هايشان.

٥اميد و سال‌هاي سگي.

تا كمتر از ساعت نه شب، يا چيزي در همان حدود، بيدار بود. اگر نگاه مي‌كردي به ساعت و هنوز مجال بود، مي‌شد كه بغض خود را با او تقسيم كُني و آرام شوي و اميدوار. مي‌گفت كه محال است سكته كند، آن‌قدر كه اميدوار بود. صبح به صبح در آينه به خود مي‌گفت كه امروز هم روز توست، مردانه باش. خالي حضور او را گريه هم پر نمي‌كند.

٦تشجيعِ امرِ تجربــه.

مرگِ بي‌صدا، زير پوستِ او مي‌گذشته انگار؛ چه شد اما كه نداي آن چنين ديرپاي و خسته بود.

به طنز گفته بود بارها، كه پيشكسوت از آن‌ِ كُشتي است و جهان‌ِ زورخانه. تَقَد‌ُس معلم را مي‌شكست با طردِ پندارِ نصيحت‌گرايي و سپاسگويي. چه راحت بود با او تجربه‌اي را تقسيم كردن و خواستن كه زندگي خود را بگذارد و همراه شود در آغاز تجربه‌هاي نو. جرأت آن را داشت تا به جاي تكيه بر ديروزهاي خود و سخن گفتن از فتح‌هاي آييني در دوران جواني، به پا خيزد در رودررويي با واقعيت‌هاي نو. جوان مي‌‌شد. با او مي‌خنديديم و مي‌ديديم كه چقدر نزديك است. «يادش به خير مادرم!/ از پيش/ در جهد بود دائم، تا پايه‌كن كند/ ديوار اندهي كه، خبر داشت/ در دل‌ام/ مرگ‌اش به جاي خالي‌اش احداث مي‌كند./ خنديد و زير لب گفت:/ اين‌ جور وقت‌هاست/ كه مرگ/ از پوچيِ وظيفه‌ي شرم‌آورش/ ملال/ احساس مي‌كند».

٧پرسه‌زدن، سيگار كشيدن، و سيطره بر قلب‌هـا.

يك سيگار كه براي تو هم روشن مي‌كرد، همراه مي‌شديم با هم. نرم‌نرمك حرف مي‌زديم و ... ديگر نيست. رفته‌ است. تنها مانديم و خسته در پس‌كوچه‌هاي انتظار. با اميد بايد ماند و پر تلاش. هنوز هم مي‌شود عكس‌ها را با او تقسيم كرد. هست كه ببيند. آن‌چه بر جاي مانده، آن‌قَد‌َر هست تا گذرگاه ما را تا سال‌ها بعد چراغان كرده باشد...

*       *       *

با اين حجم واژه‌ها كه قطار شده‌اند، هست هنوز هم تنديس خاطره‌اي كه در روياي تو بجوشد و اشك شود. شايد بهتر بود پيشاني نوشته سفيد مي‌ماند تا رَدي از اين حضور را به نظاره بنشيند، و يا شايد تنها چند نقطه جايگزين اين سكوت باشد و بغض كه در گلوگاه مي‌شكند...

در نبود او هم، تنها بازي با واژه‌ها گريزگاه من شده است.

براي مشـاهده‌ي ادامه‌ي متـن، فايل ‹پي‌دي‌اف› پيوست را دريافت نماييــد.