pdf[hy]57pix

 

تنهـا او بود كه جامـه به تن داشـت
و آستيـن‌اش از اشكـــ  تَـر بود ... "

يك تصوير سه‌پاره, يادواره‌اي از كاوه گلستـان
و اميدهاي راديكال او به حقيقت عكس‌ها

 

 

 

١.

" با مادربزرگم كه مي‌رفتم تا مسجد, چشمهامو مي‌بستم و قدمهامو كند مي‌كردم تا ببينم چقدر مي‌تونم تو عطر گلاب او دور شَم از صداي قدمهاش و ... "
" نزديك صبح بود كه كاميون آمد و جوانهاي شهر, دختر و پسر, همه را گفتند بيان و مادربزرگم بود كه منو فرستاد از پنجره‌ي پشتي به كوه ... نيمه‌شب كه برگشتم تو صداي زمزمه‌ي زنها كه نزديك‌تر مي‌شد, يه رديف از جنازه بود و ... "

 

٢.

دستم و بردم جلو و سلام كردم ... به گرمي فشردش و بعد رفت تو, نزديك عصر بود اما پرده‌هاي افتاده اتاق را تاريك كرده بود و بايد صبر مي‌كردي تا چشمهات عادت كنه ... چند تا مبل راحتي ساده و يك ميز شيشه‌اي و همه روي زمين بي هيچ كفپوش ... رد شديم و در يك اتاق را باز كرد و رفت تو ... يك ديوار را كتابخانه پوشونده بود و جلوي ديوار ديگه يك ميز چوبي كه روش چند تا كتاب بود و كامپيوتر و جلوي اون يكي ديوار هم ميز تلويزيون و تخت‌خواب و بالاي تخت هم ...

 

٣.
كم عكسي بوده كه از سرشت نمايه‌اي فراتر بِره و تبديل به نماد بشه, اما براي من پسر‌بچه‌ي كاوه نماد يك قوم شده, تصوير كودكي‌هاي علي‌اشرف كه با چشم‌هاي بسته تو عطر گلاب فاصله گرفت از مادربزرگ و چشم كه باز كرد پرسه مي‌زد و مي‌رفت سمت مرز همراهِ چند تا ديگه هم‌سن‌وسالِ خودش كه تو تاريكي شب اگر زندگي با اونها يار باشه سبد‌هاي سيگار و اودكلن و اسلحه را به دوش بگيرند و ...

آفتاب كه زد, تو هُرم زمزمه و زنجموره‌ي زنها چشم وا كنند به جنازه‌ي همديگه ...

 

 

براي مشـاهده‌ي ادامه‌ي متـن، فايل ‹پي‌دي‌اف› پيوست را دريافت نماييــد.