pdf[hy]57pix

 

 

مشــــق عكاســي
داستـان يك ايـده و سه تجربـــه

 

مشق عكاسي اشاره‌اي است به بدنه‌اي از تجربه‌هاي گسترش‌يافته در سطح زمان و واقعيت‌هاي زندگي‌ِ در حال‌ِ تغيير. از جنس پيرهن‌هايي كه بزرگ‌ترها پاره كرده‌‌اند و يا «تجربه»‌هاي جوان‌ترها، براي تكرار و تكثير رابطه‌هايي كه به آن مي‌بالند.

٭          ٭          ٭

تابستان ١٣٨٥، از كودكاني كه در خيابان كار مي‌كنند عكاسي مي‌كردم. خانم زيبايي خواست تا به مؤسسه‌اي بروم كه دخترش در آن‌جا تمرين ساز مي‌كرد. كودكان كار هم آن‌جا گروه خود را داشتند.

سلام كرديم. در حرف هم دويدند و ساز زدند. خيلي گرم بود. قرار گذاشتيم و بعدتر رفتم NGOاي كه مي‌خواست حامي آن‌ها باشد. با آغاز كلاس عكاسي و ارتباط‌هاي دوسويه‌ي ما، ديگر نتوانستم از بچه‌ها عكس بگيرم.

هنوز دانشجوي دانشكده فني دانشگاه تهران بودم. در يكي از جلسه‌هاي دورهمي براي لذت‌ِ كار جمعي‌ِ اجتماعي، بود كه خواستيم و شد. رفتيم همان NGO. هفته‌اي يك روز. عكس مي‌ديديم؛ درباره‌ي عكس‌ها حرف مي‌زديم؛ و آن‌قدر كه توان مالي ما اقتضا مي‌كرد، امكان عكس گرفتن را براي آن‌ها فراهم مي‌كرديم.

با خانواده در راه شهرستان بوديم. بهمن جلالي تلفن كرد. گفت فردا، ميهماني ايراني‌فرنگي خواهد داشت، براي توضيح پروژه‌اي با تم عكاسي كودكان. از ماشين پياده شدم و برگشتم.

خواستند تا او مدير پروژه‌ي آن‌ها باشد. نپذيرفت. بعد كه رفتند، گفت چندده‌هزارپوند براي شش ماه، پيچيده‌تر از آن است كه از عهده‌ي او برآيد. گفتم اگر راهي پيدا شود و پول تجربه‌اي براي عكاسي كودكان را در همين ايران‌ِ خود‌ِ ما تامين كنند، وقت مي‌گذارد براي ما تا تلاش مغشوش خودمان را بسازيم.

گفت بله.

الگويي براي كار طراحي كرديم. كانون حمايت مالي و سازماني از تجربه‌ي ما را پذيرفت. NGO ميزبان را انتخاب كرديم. و بعد هم جلسات مصاحبه و انتخاب كودكان.

مهر ١٣٨٦، اولين جلسه‌ي كلاس بود. تا نمايشگاه مهرماه ١٣٨٨، دو سال گذشت. اين دو سال آن‌قدر طولاني بود كه شمايل كه تازه ازدواج كرده بود، كودك خود را به دنيا بياورد. آن‌قدر طولاني بود كه زمان كافي داشته باشيم تا با سعي و خطا و آزمايش و تجربه و مطالعه و جستجو، مشق عكاسي، دست‌كم براي خود ما، صورت‌مند شود.

پائيز و زمستان ١٣٨٦، ايده‌ي كار در محك طرح شد. اميد در آن‌روزهاي دانشگاه، آن‌قدر بود كه تكثر و توان گروه اجرايي، امكان اجراي پروژه‌ي دوم را داشته باشد. در الگوي مشق عكاسي تغييراتي داديم و كار آغاز شد.

تاثير كوتاه‌مدت مشق عكاسي را بيشتر از هر زمان ديگري در اين چندماه احساس كرديم. حجم اين اشتياق مسئله‌هاي بغرنجي را در بطن خود مي‌پرورانيد. در محك، مرگ كودكان يك اتفاق نبود. نياز به بازنگري در مباني كار گزيرناپذير مي‌شد. تغيير روانشناس و در پي آن تغيير مديريت بيمارستان، حضور گروه‌هاي داوطلب را، در بخش‌هاي حين درمان بيمارستان، غيرممكن كرد. گروهي از افراد تيم اجرايي هم مهاجرت كرده بودند. دومين تجربه متوقف ماند.

كار كودكان پروژه‌ي دوم منتشر نشد. شكل كار انسجام نيافته بود. براي انتشار تصاوير زندگي در محك هم، حساسيت‌هاي به‌جايي وجود داشت كه اميدوار بوديم با پيش‌برد پروژه راه‌هايي براي آن بگشائيم. خروجي‌هاي تجربه‌ي محك، خاطره‌هايي هستند كه شايد براي پروژه‌هايي از اين دست، انگيزه‌هاي كافي بسازند.

به بهانه‌ي پايان‌نامه‌ي تحصيلي در دانشكده هنرهاي زيبا، سعي كردم تا چهارچوبي نظري براي تجربه‌ي مشق عكاسي دست‌و‌پا كنم. پيش از آن، هر گاه خواندن‌هاي پراكنده‌ي اعضاي گروه، به مواردي رسيده بود كه گمان مي‌برديم براي كار ما كاربرد دارد، سعي مي‌كرديم تا بيشتر بدانيم. گه‌گاه و فراخور اين مطالب پراكنده، تغييراتي در روند اجرا داده بوديم.

پائيز و زمستان ١٣٨٨، جستجوي منابع و روش تحقيق و راهنماي مباحث نظري، بخشي از برنامه‌ي كاري مشق عكاسي بود. به هر دليل و دست‌ِ‌كم از نظر خود من، تجربه‌ي كاميابي نشد (گاه لباس بر تن زار مي‌زد و گاه بدن در آن نمي‌گنجيد). احتياج به دقت و پرداخت داشت.

تابستان ١٣٨٩ و براي جلسه دفاع پايان‌نامه، نام آقاي شيخ به ميان آمد. بعدتر همراه با همياران و به عنوان بخشي از پروژه "احياي بافت تاريخي اردكان" ، تجربه‌ي سوم مشق عكاسي را در اردكان يزد آغاز كرديم. اين‌بار و با پشتوانه‌ي دو تجربه‌ي پيشين، مباني و الگوي اجراي مشق عكاسي دقيق‌تر بود. سعي و خطا حضور كم‌تري داشت. براي يك سال، هفته‌اي يك بار، در خانه‌اي تاريخي در بافت تاريخي شهر اردكان، كلاس داشتيم. وضعيت اجتماع ايران، گروه مشق عكاسي را كوچك كرده بود. همياران با فشارهاي نگراني مسئولان، تحليل رفت. تابستان و پائيز ١٣٩٠، فضا معلق بود و ما كم‌كم پروژه را جمع كرديم.

به حساب‌آوردن كودكان، ظرفيت‌سازي، توان‌افزايي جامعه‌ي محلي، توسعه‌ي پايدار اجتماع‌محور، و مواردي از اين دست، ترم‌هايي هستند كه در اين پروژه بيش از دو تجربه‌ي ديگر، براي دست‌يابي به آن‌ها برنامه‌ريزي شد.

٭          ٭          ٭

تابستان ١٣٩٢، آقاي شيخ خواستند تا براي مشق عكاسي يادداشتي بنويسم. نگاه به تجربه‌هاي مشق عكاسي از منظر نظريه‌هاي اجتماع‌محور و برنامه‌هاي توسعه‌اي، هنوز هم براي من با خلا، و پادرهوايي‌ِ تلخي همراه است. اگر امكان مادي تجربه‌ي چهارمي فراهم شود، احتمالا با همكاري افرادي كه تجربه و توانايي اين كار را داشته باشند، سازماندهي نظري به الگوي مشق عكاسي، اولين گام خواهد بود.

و اما اكنون، نخواستم تا با توليد يك مقاله دانشگاهي، نقصان‌هاي نظري اين سه‌تجربه را بپوشانم. اين سه پروژه، سه تجربه‌ي كارگاهي است. بيان داستان اجراي آن‌ها، شايد مواردي را كه ما به آن فكر كرده بوديم ثبت كند و يا اميدها و انگيزه‌هايي را بپروراند ...

براي مشـاهده‌ي ادامه‌ي متـن، فايل ‹پي‌دي‌اف› پيوست را دريافت نماييــد.